هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

هاني كوچولو

سرگرمی های هانی ؛ قبل از خواب

سلام دوستای گلم چندتا عکس از سرگرمی های خودمو اینجا واستون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد من عادت ندارم شبها زود بخوابم و اگر مامان و بابایی لامپ رو خاموش کنن و بخوان منو مجبور کنن که بخوابم جای خود دارد البته هیچوقت اینکارو نمیکنن چون منو خوب شناختن و اگر لامپو خاموش کنن دیگه امنیتی واسشون نمیمونه که بخوان بخوابن باید همیشه مواظب این باشن که یه وقت نپرم بالا سرشون و یا با چیزی محکم بهشون بزنم برای همین سعی میکنن آرامشه خودشونو حفظ کنن و تا پاسی از شب در کنارم بنشینن تا من به سرگرمی های قبل از خوابم برسم همونطور که قبلا براتون نوشته بودم من از چند ماهگی عاشق بازی کردن با شیشه ی آب معدنی بودم و الان هم هستم البته الان شکل با...
29 آذر 1391

ماحراهای هانی به روایت تصویر

سلام دوستای گلم ببخشید که دیر به وبلاگم سر زدم، آخه توی چند روز گذشته بابابزرگم مریض بود و الان چهار روزه که توی بیمارستان بستریه خدایا بابابزرگمو زوده زود خوب کن که وفتی میرم پیشش بتونه باهام حرف بزنه و بازی کنه؛ باباجون خییییییییییییییلی دوستت دارم ...
17 آذر 1391

هاني و عشق دريا

ديروز عصر با ماما و بابا رفتيم دريا البته خاله شيدا هم با ما اومد كه اگه بابا جون رفت غواصي مامي تهنا نباشه و يك نيروي كمكي واسه مهار كردن اينجانب داشته باشه با اجازتون تا دريا رو ديدم هنوز از ماشين پياده نشديم جيغ ميكشيدم و ميگفتم آب..آب ..آب ، آخه همونطور كه مستحضريد علاقه ي عجيبي به آب دارم ،‌ اينقدر به شيشه زدم كه بابام فك كرد ميخوام بيرونو ببينم واسه همين شيشه رو كشيد پايين و من دوتا پاهام گذاشتم  روي شيشه كه  خودمو بندازم بيرون و زودتر برسم به دريا ... ديروز عصر با ماما و بابا رفتيم دريا البته خاله شيدا هم با ما اومد كه اگه بابا جون رفت غواصي مامي تهنا نباشه و يك نيروي كمكي واسه مهار كردن اينجانب داش...
6 آذر 1391

روزهاي من

سلامممممممممم   سلامممممممممم   این ظرفیه که یه چیز خوشمزه توش بوده و من نوش جان کردم ولی همچنان توی بغلمه و به هیچکی نمیدم    تا مامانی میاد دنبالم که ظرفو ازم بگیره سریع میرم پشت پرده قایم میشم ببینم آخرش اون خسته میشه یا من   چی شده مامانم> چیزی گم کردی   اینم قیافه ی من موقع شکست نه نه اشتباه نکنید اون ظرفو هنوز دارم اگه بدونید کجا قایم کردم ؟؟؟   خب اینجا وقتشه که دست به کار شم و به مامانم  توی گرد گیری خونه کمک کنم   خب دیگه کجا رو دستمال بکشم   آها اينجا هم مونده  اینجا هم کار گرد گی...
6 آذر 1391

هانی در محل کار بابایی

فلفل نبینید چه ریزه ؛ الان میشکنم و بعدش میفهمید چه میشه   مرسی عمو شما زحمت نکشید بقیه جاهای دفترو دیگه خودم بلدم شما راحت باشید تا منم راحت به کارم برسم خب بزا اول ببینم این تلفن کار میکنه یا نه    این عمو محسن همکار و دوست بابائیه داره نکات مهمه کارو بهم یاد میده ؛ تعجب نکنید عمو اصولا همیشه خنده روئه عمو خیلی خوش خنده ای عمو محسن بدو بیا که سیستم هنگ کرد در آخر جا داره از عمو محسن بخاطر تمام اذیت هایی که اون شب نصیبشون کردم معذرت خواهی کنم  ولی عمو مقصر خودت بودی آخه بابا قبلش از پس لرزه های حضورم در مکان های متعدد خبر داده بود ولی شما باز اصرار داشت...
6 آذر 1391

هانی و خرید از فروشگاه

با بابا جونم اومدیم فروشگاه که خرید کنیم ؛ در اصل واسه خرید پنپرز و شیرم که تموم شده بود اومدیم و میشه گفت بقیه خرید هامون باز مربوط به خودم میشه    بابایی اونور داره با فروشنده حساب میکنه و منم از فرصت استفاده میکنم و یه چرخی توی مغازه میزنم ؛ شما هم بیاید دنبالم     با بابا جونم اومدیم فروشگاه که خرید کنیم ؛ در اصل واسه خرید پنپرز و شیرم که تموم شده بود اومدیم و میشه گفت بقیه خرید هامون باز مربوط به خودم میشه    بابایی اونور داره با فروشنده حساب میکنه و منم از فرصت استفاده میکنم و یه چرخی توی مغازه میزنم ؛ شما هم بیاید دنبالم   ای بابا آقا این جنسات چرا اینقده ...
6 آذر 1391